WQ-En-logo
HomeMain MenuConditionTariffLibraryAboutContactpdf
WeQiu » Persian Cultural Journal. Last Update: 27 April, 2015
هرمنوتیک واژگان

بررسی ریشه نامهای گلابی، گوجه فرنگی، سیب زمینی، آلو، و میوه

ΝΘ

■ بیوگرافی گلابی و چگونگی تغییر نام انبه روت به گلابی

© برگرفته از آثار تحقیقی ـ ادبی استاد سید عامر هاشمی ــ 25 مارس 2012

Pears

انبه رود ← امبرود ← امروت ← امروت گلابی ← گلابی

بنا به شواهدی که در دست است، (گلابی) یک میوهٌ بومی ایران است و (با کمی تردید)، گمان می‌رود که نهال گلابی از ایران به سایر نقاط جهان برده شده باشد. برخی از گیاه شناسان آلمانی، بنگاه درخت گلابی را از کوهپایه‌های البرز می‌دانند و مدعی‌اند که این درخت سردسیری، از آنجا به داخل و خارج از ایران منتشر شده است.
نام ابتدایی گلابی (انبه رود) است که تدریجاً به (امبرود) و سپس به (امبروت) تبدیل شد.

ш آنچه در این کادر درباره (رودبار) می‌خوانید، فقط یک نظریه است و مستند نیست:
○ (انبه رود) از ترکیب (اَن + بٍه) + (رود = روخانه) ساخته شده است.
○ (رود) مخفف رودبار است، [البته نه (رودبار) بعنوان اسم خاص].
○ (انبه + رود) ← (انبه‌ای که کنار رودبارها و جوی‌بارها بروید).

بعدها (انبه رود) در ایران با درخت سیب پیوند زده شد و نوع مرغوب تری بدست داد که بنام (انبه رودِ گلابی) شهرت یافت؛ سپس در اواسط دوران صفویه، (انبه روتِ گلابی) به تدریج به (گلابی) مختصر شد.

Π توضیح در مورد واژهٌ (انبه):
(انبه) یک واژه مرکب است از فارسی کهن که از ترکیب (اَن = دانه) + (بٍه = خوب) ← (انبه) ساخته شده.
(اَن) در (انگور) و (انجیر) و (انار) نیز به معنای (دانه) است.
نوعی درخت در جنوب ایران هست که بطور اختصاصی (انبه) نام دارد. این درخت تقریباً به قد و قامت درخت گردو رشد می‌کند و میوهٌ بسیار شیرین و خوشمزهٌ آن شبیه به دانه لوبیاست که حجم آن برابر قلوهٌ گوسفند تا گاو است.

☼ ابهام زدایی در مورد واژهٌ (اَن an):

(اَن) در استعاره‌ای بنام (مدفوع) نیز به معنای (دانه) است. از این قرار که متجددین دوران ساسانی، بمنظور رعایت نزاکت، فقط مدفوع پرندگان را (اَن) می‌خواندند اما این استعاره، بتدریج به مدفوع انسان نیز تسری یافت؛ البته این نامگذاری نیز در ابتدا بمنظور رعایت ادب بود لکن هنگامی که صریح گردید، از نزاکت خارج شد.
Π توصیه می‌شود که از این استعاره در معنای (مدفوع) استفاده نگردد زیرا اسم عامٍ میوه‌هاست.

Π توضیح در مورد واژهٌ (گوارا):
در ایرانیک، عمل هضم غذا، (گواردن) و تمامی چرخه دستگاه هاضمه، (گوارش) نام دارد، بطوری که حتی واژهٌ (گُه) نیز که در انتهای این چرخه قرار دارد، از مشتقات (گواردن) است؛ در این میان، (آروغ) نیز (گُواراک gowārāk) نام داشت، و هر نوع خوراکی که موجب آروغ زدن می‌گردید را (گوارار) می‌خواندند؛ این ترکیب بتدریج به (گوارا) مختصر شد. منظور ما این است که بگوئیم: (گوارا) بمعنای (خوش مزه و لذت بخش) نیست بلکه بمعنای خوردنی یا نوشیدنی است که موجب (آروغ) گردد.
● آروغ در پارسیک، (گوارک gowārk) نامیده می‌شد.
● آروغ در شاخه‌هایی از زبانهای کوردی و بلوچی (گوارک gowārk) خوانده می‌شود.
● آروغ در زبان هرمزگانی (گِرک gerk) نام دارد.
● آروغ در برخی نواحی فارس (کراک kerāk) نامیده می‌شود.
● در فارسی رسمی اما واژهٌ (گوارا) که از (گوارک gowārk) مشتق شده است را در معنای (خوشایند)؛ و واژهٌ (ناگوار) را در معنای (ناخوشایند) بکار می‌برند که خطاست؛ مثلاً گفته می‌شود: «حادثهٌ ناگوار» یعنی (حادثهٌ تلخ | جانگداز).

Pears

■ گوجه فرنگی، سوغات آمریکای جنوبی

© برگرفته از آثار تحقیقی ـ ادبی استاد سید عامر هاشمی ــ 25 مارس 2012

Tomatoes

گوجه فرنگی که در انگلیسی Tomato نام دارد، در افغانستان (بادمجان رومی) خوانده می‌شود.
این گیاه، بومی آمریکای جنوبی و مرکزی است که طی دورهٌ استعمار اسپانیا به سایر نقاط جهان منتقل شد.
انواع مختلف این گیاه امروزه در سراسر جهان پرورش داده می‌شوند.
گوجه فرنگی یکی از میوه‌های وارداتی است که بوتهٌ آن در دوران قاجاریه (از طریق اروپا) به ایران وارد شد و چون تازه وارد بود، یک نام مرکب فارسی [با رعایت قانون کپی رایت] برایش ساخته شد.

● چگونگی نامگذاری گوجه فرنگی:
(گوجه Χ گوی چه = هر چیز کروی شکل) و (گوجه → نام میوه‌ای ایرانی شبیه به گوجه فرنگی).
(گوجه) + (فرنگی = منتسب به اروپا) ← (گوجه فرنگی) = (گوجهٌ اروپائی).

Π توضیح بیشتر در مورد واژهٌ (گوی govi):
ریشهٌ واژهٌ (گوجه) به نام ابتدایی (آب) یعنی (جاو) برمی‌گردد، به این معنا که (قطره = چکه) که ‹در حالت طبیعی› کوچکترین جزء آب بود، (جاوی) نام گرفت؛ و چون قطرات ‹در حالت آزاد› کاملاً گرد هستند، هر چیز کوچک کروی شکل، ‹بطور عام› (جاوی) نامیده شد؛ و پس از هزاران سال که (ج) به (گ) تبدیل شد، برخی‌شان به (گاوی) و سپس (گوی) و (گوی چه) تبدیل شدند، ولی (گوی) هرگز به چیزی بزرگتر از (گوی) در (گوی و چوگان) اطلاق نشد.
(گوجه) نیز از ریشهٌ (گوی و گوی چه) است و بمعنای هر چیز کرویست مشروط بر اینکه بزرگتر از یک (لقمه) نباشد؛ بطور مثال، نمی‌توان (هندوانه) را (گویچه) دانست.
(گوی) در پارسیک (= لقمه) است و هر چیز خوراکی کروی که از یک (لقمه) کوچکتر باشد (گویچه) است.
(گوی) شامل چیزهای غیر خوراکی نمی‌شود لذا در عباراتی مثل [گوی و چوگان]، نوعی استعاره است.

▼ نگاه کنید به: بررسی ریشهٌ واژهٌ آب Џ

tomato

■ بررسی نامهای سیب زمینی، آلو، و میوه

© برگرفته از آثار تحقیقی ـ ادبی استاد سید عامر هاشمی ــ 25 مارس 2012

Potato

● (سیب زمینی) در فارسی قدیمی‌تر (آلو زمینی) و در انگیسی Potato و در افغانستان (کچالو) نامیده می‌شود.
● (سیب زمینی) نیز مانند (گوجه فرنگی) از گیاهان بومی آمریکای جنوبی است که اسپانیائی‌ها آن را به اروپا منتقل کردند و از آنجا به سایر نقاط جهان منتشر شد. این گیاه در اواسط دوران قاجاریه به ایران نیز رسید.
● ایرانی‌ها در ابتدا Potato را (آلو زمینی) و سپس سیب زمینی نامیدند.

سیب زمینی، گیاهی سمی‌ست و سم موجود در آن، (سولانین) نام دارد. این سم در غدهٌ سیب زمینی وجود ندارد و یا وجود آن حد اکثر به میزان 1% است که خطری ندارد.
غدهٌ سیب زمینی هرگاه جوانه بزند و یا بخشهائی از زیر پوستِ آن سبز شود، تولید سم (سولانین) می‌کند لذا در هنگام پختن سیب زمینی باید جوانه‌های احتمالی و قسمت‌های سبز آن را با دقت جدا کرد.
نشانهٌ سمی بودن خوراک سیب زمینی آن است که گلو را می‌سوزاند؛ یعنی اگر در هنگام خوردنِ سیب زمینی، گلوی شما بسوزد، مطمئناً آن سیب زمینی لایه سبز داشته و یا جوانه زده بوده و آشپز قسمتهای سبز آن را حذف نکرده است.
¿ مقدار خطرناک سم (سولانین)، بالای 20% است.

Τ سیب زمینی شیرین:
ш [پندال pen.dāl] در فارسی [سیب زمینی شیرین]، یک گیاه بومی ایرانیست و لازم نیست نام سه رقمی [سیب زمینی شیرین] بجای آن بکار برده شود؛ این واژه، از جمله واژگان گمشده فارسی‌ست؛ لطفاً این موضوع مد نظر داشته باشید!
● در جنوب ایران، نوعی سیب زمینی (بومی) هست که شیرین است و نام ایرانیک آن (پندال). تصویر سمت راست.
(پندال pen.dāl) از نظر شکل ظاهری بسیار شبیه به سیب زمینی است اما قدری دراز تر است بطوری که قامت آن گاهی به 30 سانتیمتر نیز می‌رسد ولی مثل سیب زمینی قطور نمی‌شود.
● پندال آفریقایی، قامتش حتی به 90 سانتیمتر و قطرش به 40 سانتیمتر می‌رسد و (یم Yam) نام دارد. تصویر سمت چپ.

پندال

ш نام پندال در چند زبان مختلف:
← در فارسی نو: سیب زمینی شیرین.
← در لاتین Sweet potato
← در عربیک: بطاطا حلوة.
← در اردو: شکرقندی.
← در هندی: Śakarakanda شکرکند (شکرقند).

Π توضیح در مورد واژهٌ (آلو):
(آلو) از ترکیب (آل = سرخ پر رنگ) + (او = نشانه معرفه) است.
رنگ (آل) ‹در ایرانیک› در مقابل (سبز سیر) قرار داشته، مثال: (شبَز و آل) = (سبز و سرخ).
(آلو = سُرخو) اسم عام تمامی میوه‌های سرخ رنگ است لذا برخی ترکیبات آن عجیب هستند و این موضوع را به آدم یادآوری می‌کنند که: [این نامگذاریها، پس از فراموش شدن معنای (آل = سرخ پررنگ) صورت گرفته است]؛ و یا اینکه: فراموشکاری، یکی از مشکلات آدمهاست:
← آلو سرخ = (سرخ × سرخ)! ـ [عجیب].
← آلو زرد = (سرخی که زرد باشد!)! ـ [نا معقول].
← زردالو = (آلوئی که زرد باشد!)! ـ [نا معقول].
← آلو بخارا = (آلوئی از بخارا آمده باشد) ـ [معقول است].
← آلو پشمی = (آلوئی که پشم داشته باشد) ـ [معقول است].
← آلو زمینی = (آلوئی که زیر زمینی باشد)؛ [ولی (سیب زمینی) که (آل) نیست!].
← کچالو = (کَچ آلو)(= آلوی رنگ پریده) ـ [تا حدی معقول است] [نام سیب زمینی در افغانستان].

Π توضیح در مورد نام (آلبالو):
(آلو ـ به ـ آلو) Χ (آلو بالو) Χ (آلبالو) = (خوشه آلبالو) = (دو یا چند آلو که در یک شاخه باشند).

● مختصری درباره واژه میوه:

(میوه) از ترکیب (می may)(ماده خوراکی آبدار) + (وه = به = عالی) = (میوه).
(میوه) در ایرانیک، نام مستعار تمامی اثمار خوراکی است (به شرط خوشمزگی و داشتن ویژگی مثبت غذائی)؛ لذا اگر امروزه به ثمر درختان سمی و بد مزه یا زیانبار نیز (میوه) اطلاق می‌شود، این به آن سبب است که ما اسم اصلی میوهٌ درختان را فراموش کرده‌ایم.

(بَر bar) اسم اصلی تمامی میوه‌هاست، خواه مفید باشند یا مضر؛ خواه خوشمزه باشند یا بد مزه، همگی (بَر) نامیده می‌شوند؛ اما (میوه) مشروط به خوشمزگی و داشتن ویژگی مثبت غذائی است. لذا مجاز نیستیم به اینکه مثلاً بگوئیم: (میوهٌ بوتهٌ خر زهره...) زیرا این نقض غرض است و با معنای کلام (میوه) تناقض دارد.

Π توضیح در مورد (می may)(ماده خوراکی آبدار):
ما در برخی موارد ناچاریم برخی کلمات را بطور سطحی ترجمه کنیم لذا اگر کسی بتواند و بخواهد، طبعاً اشکالات بسیاری در نوشته‌های ما خواهد یافت. بطور مثال، همین (می may) که ما آن را (ماده خوراکی آبدار) ترجمه کرده‌ایم، در اصل بمعنای (چیزی است که آب در خود داشته باشد). اینگونه معایب در ترجمه‌های ما به دلائل زیر است:
الف ـ [ما] برای آنکه دیگران به منظور و مقصودمان پی ببرند ناچاریم الفاظی را بکار ببریم که رایج باشند. بطور مثال، اگر بجای (میوهٌ انگور) بنویسیم (برٍ انگور) اغلبِ خوانندگان به مقصود ما نتوانند پی برد.
ب ـ این درست است که (می may) بمعنای (چیزی است که آب در خود داشته باشد)، اما مقصود فارسی زبانان از این کلمه فقط یکی از این دو چیز است: (مشروبات الکلی یا مشروبات غیر الکلی)؛ پس اگر ما این واژه را بطور اصولی ترجمه کنیم و بگوئیم: (می may) بمعنای (چیزی است که آب در خود داشته باشد)، این شامل چیزی مثل (کوزه) هم می‌شود حال آنکه فارسی زبانان وقتی می‌گویند: (می may)، مرادشان (کوزه) نیست.

Π توضیح دربارهٌ (می may) در زبان عربی:
در عربیک، ( ماء) بطور مستقیم و صریح، نام (آب) است و تاریخچهٌ دوری دارد؛ و کلماتی مانند: [ مایعات | مایع | مَیَعان | مَیَعه | ... ] از ( ماء = آب ) مشتق شده‌اند.
جالب است که در ایرانیک نیز کلماتی وجود دارند که با ( ماء ) فامیل هستند، مثل: [ ماهی | میغ | ماست | میس | ... ]؛ اما در این مورد، تحقیقات ما هنوز کامل نیست، لذا به همین اندک بسنده می‌کنیم.

25 مارس 2012 ™

Potato

Π حرفِ اول و آخر:

● این وبسایت با هدف دیباگری و ترویج اصول انسانی ایجاد شده است.
● خواندن مطالب این وبسایت، مسئولیت آور است! زیرا انسان، مسئول دانسته‌های خویش است.
● این وبسایت، به قوانین کپی رایت پایبند است و هیچ مطلبی را از هیچ منبعی اقتباس نمی‌کند مگر با ذکر منبع.
● با کپی برداری و تغییر نام نویسنده و بازنشر مقالاتِ وبسایتها در وبلاگهای خود، وب فارسی را بی اعتبار نسازید!
● با استفاده از اینترنت و دیگر وسائل ارتباط جمعی، به فروش مواد آرایشی و محرک‌های جنسی نپردازید و بدانید که
_ چنین کارهایی، اثرات سوء و مخربی بر جامعه می‌گذارند و چنین شغلهایی، جز [جاکشی مدرن]، هیچ نامی ندارند!...

Chicken and Egg

TEA

Σ یک فنجان چای داغ

# تهیه، تدوین، نقد، تضمین و یا تألیف: دکتر نادر فراهانی ـ نیوزیلند.

Cup of tea

گفت _ معشوقی _ به _ عاشق: _ کی فتا ___ تــو _ به غربت _ دیده‌ای _ بس شهرها
پس کدامین شــهر زآنها خوشتر است؟ ___ گفت: آن شهری که در وی دلبر است

مولوی

فرمود قافله‌ای بجایی می‌رفتند، آبادی نمی‌یافتند و آبی نی. ناگاه چاهی یافتند بی دلو؛ سطلی آوردند و ریسمانها، و به چاه فرستادند و کشیدند، ریسمان بریده شد؛ دیگر فرستادند، هم بریده شد؛ بعد از آن، اهل قافله را به ریسمانی می‌بستند و در چاه می‌کردند، بر نمی‌آمدند.
عاقلی بود، گفت: من بروم.

اورا فرو کردند؛ نزدیک آن بود که به قعر چاه رسد، سیاهی با هیبت ظاهر گشت.
عاقل گفت: من نخواهم رفتن، تا عقل به خود آرم و بیخود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد گذشت.
سیاه گفت: دراز مگو که تو اسیر منی؛ نرهی الا به جواب صواب.
گفت: فرما.
گفت: از جایها کجا بهتر؟

عاقل در دل گفت من اسیر وی ام؛ اگر بگویم بغداد یا غیر، چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم. پس گفت: جایگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد؛ اگر در قعر زمین باشد، بهتر آن باشد؛ و اگر در سوراخ موشی باشد، بهتر آن باشد.

گفت: احسنت! رهیدی؛ آدمی در عالم تویی؛ اکنون من تو را رها کردم، و اینان را به برکت تو رها کردم، و همهٌ مردمان عالم را به محبت تو بخشیدم، و بعد از این خونی نکنم. آنگاه اهل قافله را از آب سیراب کرد.

اکنون غرض این معناست؛ همین معنی را توان در نقش دیگر گفتن؛ الا مقلدان که همین نقش را گیرند، پس دشوار است با ایشان سخن گفتن؛ اکنون همین سخن را چون در مثال دیگر گویی، نشنوند.

گفت _ معشوقی _ به _ عاشق: _ کی فتا ___ تــو _ به غربت _ دیده‌ای _ بس شهرها
پس کدامین شــهر زآنها خوشتر است؟ ___ گفت: آن شهری که در وی دلبر است
هر کجا _ تو _ با _ منی _ من خوشدلم ___ گر _ بُوَد _ در _ قعــر _ چاهی _ منزلم
با تو _ دوزخ _ جنت است _ ای جانفزا ___ با تو _ زندان _ گلشن است _ ای دلربا
شد _ جهنم _ با _ تــو _ رضوان _ نعیم ___ بی تـــو شد _ ریحان و گل _ نارٍ جَحیم
هــر _ کجا _ یوسف رُخی باشد چو ماه ___ جنّت است آن، گـــرچه باشد قعر چاه
خوشتر _ از _ هردو _ جهان _ آنجا بُوَد ___ کـــــه _ مرا _ با _ تو _ سر و سودا بُوَد

▼ نگاه کنید به: مثنوی معنوی ► دفتر سوم ► پرسیدن معشوق از عاشق... Ў


index

A cup of tea
free hit counters
1
up This website is hosted by Iran Host web hosting.
tans
tans
tans